محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3898
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سجاح ، اى گروه عبد القيس ، اى سنگدلان به جاى زنبوردارى به اسب سوارى رو كرديد اى گروه ازد ، طنابهاى كشتى را به مهار اسبان خوب بدل كرديد كه اين بدعتى در اسلام بود ، بدويان ، بدويان كيانند ، لعنت خداى بر بدويان ! اى زبالگان كوفه و بصره شما را از علفزارهاى صحرا فراهم آوردم كه در جزيرهء اين گاوان بر گاو و خر مىنشستيد تا وقتى كه چون خرده برگهاى پاييز فراهمتان آوردم و گنده گويى آغاز كرديد ، به خدا من پسر پدرم هستم و برادر برادرم ، به خدا چون سنگ مىكوبمتان . اسب به دور علف شيهه مىكشد ، اى مردم خراسان مىدانيد سرپرست شما كيست ؟ سرپرست شما يزيد بن ثروان است گويى مىبينم كه اميرى حيواندوست و حاكمى ستمگر سوى شما آمده و بر غنيمت شما و سايه هايتان تسلط يافته ، اينجا آتشى هست تير بيندازيد تا من نيز با شما تير بيندازم ، به هدف دورتان نيندازند . « ابو نافع صدفدار را بر شما گماشتهاند . شام پدريست كه قدرش شناسند و عراق پدريست كه سپاسش ندارند . تا كى مردم شام در حياطها و سايه هاى شما خوش كنند ! اى مردم خراسان نسب مرا بگوييد مىبينيد كه مادرم عراقيست ، پدرم عراقى است ، مولدم به عراق بوده ، رأى و تمايل و دين عراقى دارم . اينك به اين امنيت و سلامت رسيدهايد كه مىبينيد خدا اين ولايت را بر شما گشود و راههايتان را امن كرد ، زن سفرى از مرو تا بلخ بىجواز مىرود ، خداى را بر اين نعمت سپاس داريد و از او فرصت شكر و مزيد نعمت خواهيد . » گويد : آنگاه فرود آمد و وارد منزل خويش شد ، مردم خاندانش پيش وى آمدند و گفتند : « به خدا روزى چنين نديديم به خدا به بيرون شهريان اين كه كسان و خاصان تو بودند ، بس نكردى به بكريان نيز كه ياران تواند بد گفتى بدين هم خشنود نشدى به تميميان نيز كه برادر تواند بد گفتى باز هم خشنود نشدى و به ازديان نيز كه بازوى تواند بد گفتى . » گفت : « وقتى سخن كردم و كسى پاسخم نداد خشمگين شدم و ندانستم چه